دومین سفر آترین جونی به ابهر . . .
خصوصیات سنبله ی دوست داشتنی من . . .
آترینم نمیدونم باورت میشه یا نه ولی من همیشه داشتن یه دختر شهریور ماهی آرزوم بود. . . عزیزترین و بهترین دوست من یعنی مامان زهره متولد این ماهه و عجیبه که اکثرا" صمیمی ترین دوستام هم متولد این ماه بودن. . . هر چند که وجود تو و حضور تو و لمس تو بانوی آینده ی شهریوری برای من لذت دیگه ای داره. . . دخترکم یادت باشه اگه میخوای روابط سالم و لذت بخشی با اطرافیانت برقرار کنی اول از همه باید خودت رو خوب بشناسی و تمام ویژگی های مثبت و منفی ات رو بدونی. سعی کن مثبت هات رو تقویت و منفی هات رو بپذیری ولی در صدد تغییرشون هم باشی. عزیزکم بدون هر آدمی با تمام ویژگی هاش دلیلی برای اومدنش به این دنیا بوده و مطمئن باش جایگاهی توی این دنیا هست ک...
ماه پنجم آترین به روایت تصویر . . .
پروسه ی کتاب خوانی آترین جونی . . .
نقلکم حســــــــــــــــــــابی کتابات رو دوست داری وقتی برات میخونم با دقت به عساشون نگاه میکنی و به حرفای مامان گوش میدی عزیزم همش میخوای خودت کتابات رو تو دستای کوچولوت بگیری بیشتر از همه این کتاب هاپ هاپوت که سوت میزنه رو دوست داری نمیتونی صدای سوتش رو دربیاری ولی تموم صفحه ها و بخصوص جلدش رو تماشا میکنی اواااااااااا مامانی این هاپ هاپوم خیلی سنگینه افتاااااااااااد اره این گاویم خوبه سبکتره راحتم میتونم ورق بزنمش اوااااااااااا مامانی اینم که زود پاره شد . . . آهـــــــــــــــــــــــــان اینا خوبه هم خوشمزه ان هم پاره نمیشن ...
نویسنده :
مامان خاطره
18:44
فرنی خورون آترین . . .
ماه چهارم آترین به روایت تصویر . . .
آترین و عشق کاغذ بازی . . .
خاطره ی زمینی شدن نخودچی ما . . .
صبح عجیبی بود از همون لحظه ای که چشم باز کردم خیلی هیجان داشتم چون آخرین جمعه ای بود که تو دل من بودی و من و بابایی میخواستیم به خودمون حسابی خوش بگذرونیم و از آخرین لحظه های دو نفرمون استفاده کنیم. قرار بود بابا بهنام تا عصر کارهای ماشین رو که چند هفته ای بود وقت نکرده بود انجام بده رو تموم کنه و بعد برای شام مورد علاقه من بریم بیرون و آخر شب با عمو بهزاد و دوستاشون برنامه ی تئاتر داشتیم دفعه اولی که احساس خیسی کردم فکر کردم شاید بخاطر سنگین شدن شما نخودچی خوشمزه و فشار روی مثانه ام بی اختیاری ادرار دارم چون چند باری قبلا پیش اومده بود البته با تاریخی که خانم دکتر موذن برای زایمانم داده بود و خیلی دیرتر هم میخواست تنظیم کنه اصلا فکرشم نمیک...
نویسنده :
مامان خاطره
10:16





